بنیان نهادن شرکت مهر سرمستان
این شرکت یکی از پیشروترین شرکتها در عرصه بازرگانی محصولات الکنرونیک در ایران است. در این شرکت بیش از 200 نفر بصورت مستقیم فعال هستند و شرکتهای لیپک و هیوا نیز از زیر مجموعههای شرکت فوقالذکر هستند.
علیاصغر کرمی در نخستین روز تابستان ۱۳۳۹ در خانوادهای اصیل و خوشنام در روستای سرمستان چشم به جهان گشود. پدرش حاج مظفر کرمی، از بزرگان و مورداحترام افراد منطقه است. تحصیلات ابتدایی را در روستای سرمستان با جدیت آغاز کرد و برای ادامهٔ تحصیل در مقاطع راهنمایی و متوسطه به شهر کنگان رفت. اشتیاق وی به دانش و استعداد ذاتیاش، مسیر تحصیلات عالی را برایش هموار کرد؛ وی در سال ۱۳۵۶ برای ادامهٔ تحصیل در رشته زبان انگلیسی به دانشگاه تربیت مدرس تهران راه یافت و تحصیلات عالی را با موفقیت در این دانشگاه به پایان رسانید. هوش سرشار و ذکاوت تحسینبرانگیز او از همان سالهای نخست، برای اطرافیان آشکار بود.
او در نگاه اطرافیان، انسانی سرآمد و فرهیخته تلقی میشد و علیرغم عشق عمیقش به دنیای علم و دانش، تقدیر و بینش اقتصادیاش مسیر دیگری را پیش پای او نهاد. وی باور داشت که میتوان از رهگذر اقتصاد و تجارت، تغییری ملموس و پایدار در زندگی مردم ایجاد کرد. همین باور، او را وارد عرصهٔ کسبوکار کرد.
در دهههای پرچالش شصت و هفتاد شمسی، با شجاعت و دوراندیشی دست به کار تأسیس چندین بنگاه بازرگانی زد. سپس با بنیانگذاری شرکت دریا شیلان و پس از آن شرکت بازرگانی مهر سرمستان، نه تنها نقش خود را بهعنوان یک تاجر پیشرو تثبیت کرد، بلکه با رعایت اصول تجارت حلال و صحیح — که همواره بر آن تأکید داشت — بنیانی استوار برای فعالیتهای اقتصادی گستردهتر خانواده و منطقه گذاشت.
این آغاز راهی بود که بعدها او را به چهرهای اثرگذار در عرصهٔ اقتصاد استان تبدیل کرد و سبب انجام امور متعدد خیریه در سراسر کشور شد.
این شرکت یکی از پیشروترین شرکتها در عرصه بازرگانی محصولات الکنرونیک در ایران است. در این شرکت بیش از 200 نفر بصورت مستقیم فعال هستند و شرکتهای لیپک و هیوا نیز از زیر مجموعههای شرکت فوقالذکر هستند.
کمکهای مادی متعدد به نیازمندان استان بوشهر در حوزه تحصیل و درمان. تحت پوشش قرار دادن هموطنان آسیبدیده در زلزلههای بم، سرپل ذهاب، اهر و ورزقان. حمایت و تحت پوشش گرفتن جمعی از کودکان کم برخوردار و بیسرپرست استانهای بوشهر، هرمزگان و سیستان و بلوجستان در جهت ادامه تحصیل و بهبود معیشت.
احداث و بهرهبرداری از نیروگاه 7 مگاواتی مظفر در سال 1404 در اوج کمبود انرژی برق در کشور.
«برادرم علیاصغر؛ نه فقط برادر بزرگترم، که پدرِ مهربان، رفیقی عزیز و تکیهگاهِ استوارِ زندگیام بود. امروز بارِ سنگینِ نبودنش را بر دوش احساس میکنم و میدانم که جایش در قلبم تا ابد خالی خواهد ماند. نمیدانم چگونه این بار را تاب آورم و چگونه جهان بدون حضورِ راهنمایش را بپذیرم. یادش همواره چراغ راهم خواهد بود، حتی در تاریکترین لحظاتِ این فقدان.»
پدرم برای من نمادِ تعهد، انضباط و خردورزی بود. او همیشه به اصولی که به آنها باور داشت پایبند بود و در زندگی شخصی و حرفهایاش، صداقت و راستی را سرلوحه کار خود قرار داده بود و بصورت مداوم آن را به من نیز یادآوری میکرد. فقدانش نه تنها برای خانواده، که برای همه کسانی که او را میشناختند ضایعهای بزرگ است. یاد و میراث او همواره زنده خواهد ماند.»
مرحوم علیاصغر کرمی انسانی بود که زندگیاش، نه برای خود، که برای دیگران جریان داشت. او دستهای خسته نیازمندان را گرفت، به چشمهای خسته محرومان روشنی بخشید، و قلبهای تهی از امید را، سرشار از آرامش کرد. او دستگیر هر کسی بود که راهی جز یاری او نمییافت. در کمک به مناطق محروم و سیل زده، حضورش نه تنها کاری انساندوستانه، بلکه عملی مقدس بود؛ عملی که با سکوتش تبدیل به بلندترین فریاد محبت شد. با روحی رئوف و شریف، به آنکه نیازی به دیده شدن داشته باشد همواره در کنار محرومان ایستاد و نشان داد که بزرگی، نه در مقام، بلکه در خدمت بیمنت معنا مییابد. او رفت اما اثرش، چون نسیم آرامی که از دل زمین میگذرد در دلها باقی میماند. راهش پر رهرو و یادش، چون نوری که تاریکی را میزداید جاودانه باد.
شعر خاقان کرمی شاعر بنام دشتی از زبان پدر مرحوم علی اصغر کرمی:
علی اصغر بهار از خانه ام رفت
گلستانا هزار از خانه ام رفتپرستوی دلم چله نشین شد
گل صد نوبهار از خانه ام رفتپس از دریا واکبر رفت اصغر
همه دار و ندار از خانه ام رفتپسر ای حاتم دوران دشتی
به کف آن زرنگار از خانه ام رفتمظفر منتظر در راه کنعان
دوچشم انتظار از خانه ام رفتدریغا یوسفین مصر جانم
دوصد باغ انار از خانه ام رفتخمارین نرگس عذرای وامق
گل چشم خمار از خانه ام رفتنشسته بر تن شبدیز رهوار
ز ارمن شهسوار از خانه ام رفتستون بیستونم بی ستون شد
دگر فرهاد پار از خانه ام رفتپس از تو هرگل لبخند خشکید
چرا شهد کنار از خانه ام رفتدگر هر گز نبارد ابر احسان
نوای چشمه سار از خانه ام رفتالا ای آفتاب بخشش و جود
که بخشش بیشمار از خانه ام رفتیک آذر زدی آتش به جانم
و هر لیل و نهار از خانه ام رفتنگار مست سرمستان دشتی
دفت و چنگ و سه تار از خانه ام رفترها از شست جانم شصت و پنجی
فلک دور مدار از خانه ام رفتورق از شعر خاقان پر زخون شد
و هر شور وشعار از خانه ام رفت
خاقان کرمی
سوم آبان ۱۴۰۴
بزرگیش قابل درک بود حتی در همان عالم بچگی، اما چیزی که تمام فکر مرا مشغول میکرد بزرگی وی نبود، شکلاتهایی بود که همیشه موقع سر زدن به خانه ما همراه خود داشت. دیدنش مزهی “تافی شکلاتی” میداد. برای طفل چندسالهای که بودم آن شکلاتها از هر بزرگیای مهمتر بود. ویژگی مشترک همهی بزرگترها در آن دوران اوقاتتلخی و تحویل نگرفتن بچهها بود، حتی نورچشمیها نقش صندلیهای ماساژ امروز را بازی میکردند. کاریزما داشت ولی دوست داشتنی بود، رگ خواب بچهها همیشه در دستانش بود، احوال تک تک بچهها را از خودشان میپرسید، سئوالهای آزاردهنده دهه شصت و هفتاد را نمیپرسید. برایش مهم نبود که “علم بهتر است یا ثروت”، ” پدرت رو بیشتر دوست داری یا مادرت رو” و یا اینکه ” بوشهر رو بیشتر دوست داری یا شیراز؟”. همین که سالم و اهل درس و مشق بودی برایش کفایت میکرد.
از آن سالها نزدیک به سی سال گذشته است، امروز نام او یادآور مجموعهای از خاطرات گوناگون است. خاطراتی که دیگر به سئوال و شکلات ختم نمیشود. خاطرات من از او اگرچه اندک، اما درسهای برای زندگی است. در امر تجارت فارغ از هر موضوعی در باب سود و زیان، به صحیح بودن پول، و حلال بودن آن اعتقادی جدی داشت. برای همه بصورت همیشگی وقت داشت و همیشه و در هر زمانی قابل اتکا و در دسترس بود. با این همه دو وجه از شخصیتش همیشه برای من دلچسپتراز بقیه بود. یکی قدرت سادهسازی فوقالعادهای که داشت و یکی پافشاریاش بر اصول و مسیر درست.
هیچگاه مشغول بحث فلسفی با کسی ندیدمش. جهانبینی دقیق و سادهای داشت. چیزی را که میخواست به سادگی و با بهترین شیوه توضیح میداد و از پیچیدگیهای نالازم گریزان بود. منطق جزو جدانشدنی شخصیتش بود، منطقی که به سادگی میتوانست در دو جمله توضیحش دهد. یک بار موضوعی در باب کسب و کار را به مدت بیست دقیقه برایش توضیح دادم، تمامی بیست دقیقه را در سه جمله جمعبندی کرد و ایراد آن را به واضحترین شکل بیان کرد. تبلور گفته ریاضیدان مشهور ویلیام اوکام بود که گفت “سادهترین توضیح، معمولا درستترین توضیح است”. این خصلت باعث میشد که به سرعت به جان مطلب برسد و پاسخی همدلانه، دقیق، صریح و پدرانه بدهد.
پافشاری عجیبی بر اصول داشت، هیچ چیز باعث نمیشد که از موضعی صحیح عدول کند. و بر اصول خود، با آرامشی خدشهناپذیر و متانتِ ریشهدار، پافشاری میکرد. این پافشاری، نه یک لجاجت خشک، که برآمده از ژرفترین لایههای منطق و وجدانش بود. برای او اصول، خطوط فرضی یا منعهای قراردادی نبودند؛ بلکه ستونهای باربرِ شخصیت و کسبوکارش بودند. هیچ موجی از مصلحتاندیشیهای زودگذر یا ترس از زیان، نمیتوانست این ستونها را بلغزاند. این ویژگی، اعتماد را به سرمایهای همیشگی در روابطش تبدیل کرده بود. همگان میدانستند که سخن او، عین عمل اوست و موضعگیریش، بر بستری از صداقت و درستیِ غیرقابل مذاکره استوار است.
آنچه امروز از آن عزیز سفرکرده به یادگار ماندهاست، تنها مجموعهای از کارهای خیر و شرکتهای پر رونق نیست. یاد علی اصغر کرمی برای من منشوری خلل ناپذیر از زندگی اصولی است. از او آموختم که بزرگی در زندگی، سادهکردن پیچیدگیها و استواری و نلغزیدن از مسیر درست است. او با قلبی گشوده، هوش و منطق روشنی که داشت نشان داد که هم میتوان موفق بود، هم محبوب؛ هم قاطع بود وهم مهربان. میراث واقعی او، نه در داراییهای مادی، که در روش و منش او جاودانه است. او به من آموخت که محکمترین تکیهگاهها، نه در بیرون، که در همان اصولی است که با وجدان و منطق درست درونیامان ساختهایم. شیرینیاش مثل طعم آن تافیهای شکلاتی در خاطرم میماند، استواریاش در وجودم ریشه دوانده و درسهایش، پرتویی برای ادامه راه در مسیر پیش روست.
افسوس که از مرگ راه گریزی نیست و زاری و اندوه ما برای ایشان بیحاصل است، ولیک به قول حضرت سعدی:
ولیک دوست بگرید به زاری از پی دوست
اگرچه باز نگردد به گریهٔ زارش
غمی رسید به روی زمانه از تقدیر
که پشت طاقت گردون دو تا کند بارش
محمدجواد کرمی
خواهرزاده مرحوم
آذر 1404
سپهسالار دلهای شکسته
غمش اینگونه بر دلها نشسته
غمی جانکاه کآتش برفروزدمیان شعلهها دلها بسوزد
بسوز ای دل که داغ لاله داریم
از این چرخ فلک صد ناله داریم
ببندید حجله غم؛ داغ داریمکه مهمان، پادشاه کاخ داریم
ز شیراز و ز دشتستان و دشتی
میان هر دلی محبوب گشتی
علی اصغر کجایی تا ببینی
ز یاران و عزیزان؛ خوشهچینی
غمت داغی نهاده بر دل ما
شده خاموش اکنون محفل ما
ببین بابا؛ که هرگز باورش نیست
عزیز و مهربان و یاورش نیست
ببین عابد که گشته بیبرادر
تو بودی بهر او چون یار و یاور
برادرها همه در غم نشستند
ز مرگت قفل دلها را شکستند
سپهرت را ببین در خون نشسته
ز داغ مرگ تو قلبش شکسته
ز چشمانش رخ زیبا نشان است
که ستار بوسه غم بر لبان است
دلا خون گریه کن از بهر ستار
که از مرگ پدر گردیدهاست زار
به هرجا بنگریم جای تو خالیست
بدون تو ببین ما را چه حالیست
ببین گیسو پریشان گشته خواهر
خدا رحمت کند بیچاره مادر
همه گویند که باباییست دختر
ولی گویم که لالاییاست دختر
لالا لالا؛ بابا جانم کجایی
چرا رفتی زدی ساز جدایی
لالا لالا؛ علیاصغر نظر کن
فقط یکبار دیگر تو گذر کن
لالا لالا؛ ببین ما را که تنها
نشستیم در میان سیل غمها
لالا لالا؛ پدر چشم انتظار است
دل یاران ز مرگت بی قرار است.
این سروده به یاد عزیز از دست رفتهمان و به احترام خاطراتی که هرگز از دلها نمیرود؛ تقدیم میگردد.
با احترام
عبدالله کرمی
پسرعموی داغدار (متوفقی]